استاد بافرهنگ!
دیروز چند دقیقه دیر رسیدم سر کلاس اباذری. وقتی وارد کلاس شدم شکه شدم. دیدم با کمال خونسردی سیگارشو روشن کرد و شروع به دود کردن. در طول ۱.۵ ساعت کلاس سه تا سیگار کشید و همه رو کف کلاس انداخت و زیر پاش له کرد. کلاس هیچ فرقی با کوچه و خیابون براش نداشت. همین استاد چند جلسه پیش طبقه متوسط ایرانی رو به گند کشید. که نه فرهنگ درست حسابی دارن نه چیزی. به راحتی همه رو زیر سوال می بره. ولی خودش توی فضای بسته بدون اینکه از بقیه سوال کنه و اجازه بخواد سیگار می کشه. از کلاس به عنوان سطل آشغال استفاده میکنه. ایشون یکی از باسوادترین استادهای دانشکده علوم اجتماعی! دانشگاه تهرانه. به سوادش شک ندارم ولی حالا به فرهنگش شک دارم.
اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۵ at ۶:۵۵ ب.ظ
این داره از طریق
لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان
به شماها فرهنگ یاد میده
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۵ at ۲:۲۸ ب.ظ
شب است!
سرد است!
توفانست!
دلم تنگ است.
می ترسم.
صدایم کن.
و باور کن!
که فردا!
خیلی دور است!
نگاه کن!
شهر تاریکست.
چراغی روشن نیست.
کسی امشب! به فکر صبح فردا نیست.
عشق مرده!
صداقت سوخته!
عاطفه پژمرده!
ایمان گمشده!
وجدان خوابیده!
عدالت در بند! امید بر باد! خدا از یاد رفته است.
هر کس بتواند بخورد؛ می خورد!
هر کس بتوان ببرد؛ می برد!
هر کس بتواند بزند؛ می زند!
آن کس که فکر می کند. می بیند. می فهمد. و بدنبال چراغ می گردد.باید با بغض و رنج سکوت کند.
بیدار! باید بخوابد.
چاره ای نیست. محمد رضا شوق الشعراء http://www.shogh.com ( مقدمه کتاب توقیف شده نامه ایبرای امشب!)
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۵ at ۹:۰۱ ب.ظ
یوسف اباذری؟؟ آره؟