اعتقاد، صبر، امید
امروز زنگ زدم تا با مادربزرگم صحبت کنم دو روز بعد از مرگ دایی. مردد بودم که چی بگم. مگه تو این لحظه ها، جمله ها و کلمات یاری میکن؟
بعد از شنیدن خبر، بیشتر نگران مادربزرگم بودم. میترسیدم این یکی رو دیگه تاب نیاره. از دست دادن سه بچه به نظرم بیشتر از توان یک انسانه.چطوری میشه طاقت اورد و تحمل کرد؟ میترسیدم این وسط اون هم از دست بره و فکر کردن به این قضیه خیلی برام اذیت کننده بود.
ولی وقتی امروز باهاش صحبت کردم توی صداش یک استقامت و قدرتی بود که برام باور نکردنی بود. گفتن این جمله که این سرنوشتم بود و تلویحا به این معنی که خدا برایم خواسته ظاهرا جمله ای بود که بهش نیروی مقاومت میداد.
نمیدونم این ویژگی نسل اونها بود و یا کلا آدمهای مذهبی به خاطر اعتقاداتی که دارن و اینکه اتفاقات زندگیشون رو به مشیت الهی ربط میدن، قادرن با مصائب به طرز بسیار خوبی کنار بیان. مطمئنم اگر من بودم بعد از این همه زندگی سخت و دیدن این همه داغ یا خودکشی کرده بودم یا روانه بیمارستان روانی شده بودم.
خیلی وقتها و در خیلی از مواقع نداشتن اعتقاد قبول کردن اتفاقات رو برات سخت میکنه. هر چقدر که ذهن منطقی داشته باشی و مرگ رو بخشی از روال زندگی بدونی که هیچ کاری نمیتونی براش انجام بدی باز هم این به تو این نیرو رو نمیده که با مرگ یه عزیر به آسونی کنار بیای. شاید مدتها با این قضیه درگیر باشی که چرا اصلا باید از دست بره و چرا نباید دیگه باشه. در حالیکه آدمهای مذهبی با این اعتقاد که خواست خدا بوده و اون بهتر مصلحت آدمها رو میدونه و این امید که تو یه دنیای دیگه دوباره عزیزشون رو میبینن در عین حال که به خودشون امید میدن، قبول اون مرگ براشون شاید آسونتر میشه.
نمیدونم. شاید باید گفت خوش به حال آدمهایی که حداقل به یک چیزی اعتقاد دارن.
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۹:۱۹ ق.ظ
واقعا خوش بحال افرادی که بجای اینکه چیزیو تحمل کنند این قدرتو دارند که اونو بپذیرن!!!
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۴۴ ق.ظ
تنهایی دشمن انسانه و اعتقاد دشمن تنهایی. پس اعتقاد و انسان راحت با هم کنار می یان!
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۲:۳۸ ب.ظ
متاسفم از مرگ دایی شما
لیلا: ممنون.
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۷ at ۳:۲۸ ب.ظ
شايد يه جوري هر دوتا موردي كه گفتي. من گاهي به اين آدما غبطه ميخورم. درست يا غلط به هر حال يه چيزايي رو تحمل ميكنن كه انگار خارج از توان آدمي مث منِ. ولي خب نميشه ديگه….
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۷ at ۱:۰۵ ب.ظ
تسلیت می گم.
لیلا: مرسی کاوه جان.
اسفند ۲۱م, ۱۳۸۷ at ۳:۵۳ ق.ظ
بازم تسلیت میگم لیلا جونم :* خوش به سعادتشون که میتونن با قدرت ایمان صبور باشن
اسفند ۲۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۲ ب.ظ
اول اینکه تو سال جدید غم نبینی. و دوم اینکه اگه به خدا اعتقاد داشته باشی همین کافیه که بعضی اتفاق های زندگیت رو که خارج از توان تحلیل انسانه بپذیری. شاید چندان هم نیاز نباشه که عقاید مذهبی سفت و سخت داشته باشی. به نظرم بیشتر باید حس کنی خدارو وگرنه اعتقاد خالی الزاما آرومت نمی کنه.
لیلا: مرسی عزیزم.
اسفند ۲۶م, ۱۳۸۷ at ۸:۴۶ ب.ظ
دقیقا حرف و ذهن من و اینجا نوشتی… منم دیدم چنین انسانی و واقعا غبطه خوردم کاش منم به یه چیزی معتقد بودم! ولی مشکلم اینه که این اعتقاد و نمی تونم توجیه کنم! ولی دارم به این نتیجه می رسم منطق و توجیه خشک گاهی آدم و کلافه می کنه
اسفند ۳۰م, ۱۳۸۷ at ۸:۵۵ ب.ظ
لیلا جان! نمیدونستم
تسلیت میگم
لیلا: مرسی عزیزم.