• بازداشت تعدادی از فعالان جنبش زنان
      نیروهای امنیتی امروز پنج‌شنبه با ممانعت از برگزاری مراسم بزرگداشت ۲۲ خرداد که از سوی برخی فعالان جنبش زنان «روز همبستگی زنان ایرانی» نام‌گرفته است، تعدادی از فعالان زن شرکت کننده در این تجمع را بازداشت کردند.
  • خاطره زدایی از همبستگی بیست و دو خرداد
      تحلیل محبوبه از شرایط اتفاق افتاده بعد از تظاهرات 22 خرداد 84
  • وای به روزی که این لایحه قانون شود!
      شادی در این مقاله به نقد لایحه مجازات اسلامی پرداخته که احتمالا به زودی در دستور کار مجلس قرار می‌گیره
  • امر شخصی سیاسی است
      از بهاره آروین ( تا آنجایی که از دوران دانشگاه یادم می‌آید باید دانشجوی دکترای جامعه شناسی باشد)- بخش اول مطلب برام مهم بود نه پی نوشت‌ها
  • داستان اجباري شدن حجاب در ايران: گام آخر، مرگ بر بدحجاب
      آخرین قسمت از سری مطالب نیما درباره داستان حجاب بعد از انقلاب


  • پنجشنبه، ۳ مرداد

    نیویورک

    الان یک دوازده ساعتی هست که رسیدم نیویورک. ورود به فرودگاه جی اف ک و رد شدن از بزرگراهها به سمت منهتن من رو به یاد تهران انداخت. نگاه اول خیلی من رو تحت تاثیر قرار نداد.

    دیروز فقط وقت کردم برم یه سر به دانشگاهم بزنم. جایی که قرار ۵ سال آینده رو توش بگذرونم. خیلی دوستش داشتم. معماری زیبایی داشت.فکر کنم درس خوندن درش تجربه خوبی باشه. .

    الان که اینها رو مینویسم ساعت ۵:۳۰ صبح و اختلاف ساعته ۶ ساعته اروپا و آمریکا باعث شده که من از دو ساعت پیش بیدار باشم و با اینترنت دزدیی که هی قطع و وصل میشه ایمیل جواب بدم و چت کنم با خانواده‌ام.

    بعد از مدت‌ها این دفعه هم جدایی سخت بود. اونها طی چند سال گذشته به آمد و رفتنهای من عادت کرده بودن و میدونستن من همیشه یکی دو ماه بیشتر مهمونشون نیستم ولی این سفر آخر که موندنم ۹ ماه طول کشید باعث شد دوباره خداحافظی کردن سخت بشه.

    امشب شب هیجان انگیزیه برای هر دومونه. دو سال جدایی داره تموم میشه و من لحظه شماری میکنم برای انتهای امروز که انتهای انتظار کشیدنم هم هست.



    جمعه، ۲۸ تیر

    باز هم چمدان‌ها

    بین چمدونهام نشستم و سعی میکنم وسایلشون رو جابه جا کنم تا برای یه تیکه لباس هم که شده جا باز بشه.

    خیلی سخته تمام زندگیت رو تو دو تا چمدون جا بدی که بیشتر از ۲۳ کیلو نشه. خنده دارترش اینه که تو ساک دستی که میخوام ببرم تو هواپیما فقط کفش گذاشتم. یعنی مهمترین وسایل زندگی من کفشامه؟ تازه چند جفتش رو شاید نتونم ببرم.

    با همه این اوصاف به درو دیوارو کمد که نگاه میکنم می بینم هنوز یه عالمه چیز ریز میزه وجود داره که باید جاشون بدم.

    اره دارم سرم رو گرم میکنم با چمدون‌ها و سعی میکنم به قسمت‌های هیجان انگیزتر سفر کمتر فکر کنم.



    جمعه، ۲۱ تیر

    بچه‌های امروز هم خروس زری پیرهن پری دارن؟

    دیروز با دوستی یاد فیلم‌های و قصه‌هایی که در دوران بچگیمون برای کودکان ساخته میشد و با اشتیاق برای دیدنشون به سینما میرفتیم افتادیم و یا ذوق می‌کردیم که یه سر بریم کانون پرورش فکری و نوار قصه‌هامون رو بخریم، افتادم..

    به طور خاص یاد ترانه‌های فیلم گلنار و بعد از اون بحث کشیده شد به نوارهای کاست بچه ها مثل علیمردان خان و خروس زری و پیرن پری. حالا از حس‌های نوستالژیک که بگذریم به این فکر میکردم که اون اوایل انقلاب و حتی دهه ۶۰ بعضی‌ها با یه عشق خاصی این داستان‌ها رو برای بچه‌های نسل ما ساختن که ماندگار شد.

    فکر می‌کنم اون زمان به این دلیل که هنوز بعضی از تفکرات انقلابی رو بعضی‌ها داشتن و واقعا یه سری آرمان‌های انسانی داشتن که براشون مهم بود. تونستن این کارها رو بسازن و موفق باشن.

    نمی‌دونم الان وضع سینمای کودکان و یا نوارهای کاست قصه‌های بچه‌ها چطورین. ولی امیدوارم طوری باشه که حتی وقتی توی ۳۰ سالگی هم اونها رو گوش میدن یادشون بیاد که بعضی از ارزشهای دوست داشتنی زندگیشون رو از همین ترانه‌ها و داستان‌ها گرفتن.

    پ.ن فایل صوتی خروس زری پیرهن پری از اینجا دانلود کنید.



    پنجشنبه، ۲۰ تیر

    دلت تنگ خواهد شد

    می گویم مامان فقط ۱۳ روز مانده است. میگوید اینقدر برای رفتن لحظه شماری نکن. وقتی رفتی اینقدر دلت تنگ خواهد شد که نگو.

    راست میگوید.



    چهارشنبه، ۱۲ تیر

    با کی خوابیدن طرف به ما چه؟

    اینکه فلان خانوم با چند نفر تا حالا خوابیده یا دلش میخواد با هر کی بخوابه به ما چه ربطی داره. اینکه تو زندگیش با چندتا مرد تا حالا رابطه داشته با ما چه.

    خانومه رو تو گروهشون راه نمیدن میگن با خیلی ها رابطه داره ( این اتفاق در قلب یه کشور اروپایی داره میفته‌ها نه تو ایران) میگم خوب این چه ربطی به اعضای گروه داره، زندگیه خصوصیشه هر کاری طرف دلش می‌خواد میتونه کنه. میگه نه، بعدا میگن تو این گروه بوده واسه ما بد میشه.

    حالا تمام این خانوم‌های عضو این گروه همچین که درباره مشکلات زنان تو ایران صحبت میشه،می‌شینن واست سخنرانی می‌کنن و شرح مصیبت می‌دن که بیا و ببین.

    بیشتر مواقغ هم  کسی هیچ سند و مدرکی  نداره که این خانوم با چند نفر رابطه داشته و چطوری؟ و همه این نتیجه‌گیری‌ها از حرفهایی که باد می‌رسونه.

    بعضی از ما ایرانی‌ها متاسفانه تو این موضوع که به افراد، به خصوص زنها، برچسب خراب بزنیم تبحر داریم.

    این برچسب می‌تونه از دختری که یه خرده آرایشش بیشتر از توقع ماست و یا لباسش خارج از استانداردهای ماست باشه تا دختری که سیگار میکشه یا می‌خنده. حالا اگه این وسط عاشق کسی شد و باهاش خوابید بماند.که قبلا دربارش یه چیزهایی نوشتم.

    من توی برخوردهام یه چیز دیگه‌ای رو هم متوجه شدم، نمیتونم حکم کلی بدم ولی خوب. اینکه آقایونی که خیلی روی وقار و حجب و حیا و سنگینی زن‌ها تاکید می‌کنن و واسش هزار بار می‌رن رو منبر، معمولا اگر آب باشه از بقیه که تعصبی ندارن شناگران ماهرتری هستن.



    یکشنبه، ۹ تیر

    همچی جایی هست؟

    آرزو به دلمون موند یه جایی بریم که هموطنان عزیر باشن و بحث سیاسی نشه و یا اگه بحث سیاسی میشه همون دانسته‌های ۳۰ سال پیش تکرار نشه. اگه جایی سراغ دارید معرفی کنید.

    در ضمن جایی باشه که صحبت کردن از اصلاحات از هر نوعیش باعث نشه که آخرش مورد غضب همه کسایی که در اون جمعن قرار بگیری.



    یکشنبه، ۲ تیر

    روزمره

    این وبلاگ که زیاد خواننده نداره، اینطور نوشتن من همین یه تعداد محدود رو هم احتمالا روگردون میکنه از خوندنش. ولی به نظرم وبلاگ نویسی یه حسی می‌خواد که من همیشه ندارم و البته غبطه میخورم به اون‌هایی که همیشه این حس رو دارن.

    از اینها که بگذریم ، خوشبختانه همه چیز رو رواله و همه کارهام طبق برنامه داره پیش میره. واسه منی که همیشه در حال نگران بودن و غر زدن هستم در حال حاضر هیچ بهانه ‌ای وجود نداره.

    به زودی یک بخش جدید تو زندگیم باز میشه و زندگی در یه جای جدید رو باید تجربه کنم که به زودی دربارش خواهم نوشت.

    ظرف سه سال توی ۳ تا کشور مختلف زندگی کردن به همون اندازه که میتونه هیجان انگیز باشه میتونه استرس آور هم باشه. البته من همیشه ترجیح میدم جاهای جدید رو کشف کنم تا یک جا بمونم.

    به گذشته که نگاه میکنم می‌بینم مسیر خیلی طولانی و در خیلی مواقع خیلی سختی رو اومدم تا اینجایی بایستم که الان هستم. شاید از بیرون اگر کسی به زندگی من نگاه کنه بگه خوش به حالش، دیگه چی می‌خواد ولی احتمالا اون راه پر فراز و نشیبی که طی شده تا به اینجا برسم رو نمی‌بینه.

    من تقریبا ایمان دارم آدم‌ها هر جایی که هستن به همون اندازه زحمت کشیدن وتلاش کردن. در کنار تلاش کردن، انگیزه و هدف داشتن هم باید به کارنامه آدم‌ها موفق اضافه کرد.

    خوب دیگه داره شبیه کتابهای آنتونی رابینز و قورباغه‌ات رو قورت بده میشه.

    به هر حال باید یه بار دیگه بار سفر ببندم، تا ببینم آسمون‌های دیگه چه رنگیه. من البته اعتقاد ندارم آسمون‌های همه جا یک رنگه. مطمئنن رنگشون با هم فرق داره.



    چهارشنبه، ۲۲ خرداد

    ای زن ای حضور زندگی

    همین سه سال پیش بود که روی آسفالت داغ جلوی دانشگاه تهران نشسته بودیم و فریاد می‌زدیم «من زنم انسانم فرزند این دیارم اما حقی ندارم».

    همین سه سال پیش بود که زیر ظل آفتاب داغ خرداد با تمام توانمون میخوندیم« ای زن ای حضور زندگی به سر رسید زمان بندگی…»

    نمیدونم ولی انگار از اون روز قرن‌ها گذشته، سه سال نه سیصد سال گذشته. به مسیر اتفاقات سه سال گذشته که نگاه می‌کنم می بینم اندازه سیصد سال پخته شدیم. اندازه سیصد سال زجر کشیدیم، سرکوب شدیم، گریه کردیم، زندانی شدیم.

    ۲۲ خرداد ۸۴ در تاریخ جنبش زنان ایران ماندگار شد. دست در دست دادن تمام گروه‌های فعال حقوق زنان اتفاق نادری بود که افتاد. اگر جه در سه سال بعد از اون اثر کمرنگی ازش موند.

    برخورد دولت با فعالان جنبش زنان، سه سال گذشته رو یه یکی از سخت ترین دوره‌های فعالیت جنبش زنان ایران تبدیل کرد.

    سه سال سرکوب شاید بی‌تاثیر نبود در کمرنگ شدن همبستگی بیشتر فعالان جنبش زنان. هنوز ولی امید رو میشه در یک یک سایت‌های فعال در حوزه زنان پیدا کرد، اگر چه حتی سالگرد ۲۲ خرداد ۸۴ در بعضی از اون‌ها با سردی برگزار میشه.

    مرتبط

    ۲۲ خرداد



    دوشنبه، ۲۰ خرداد

    نسبیت فرهنگی

    اگه قراره تئوری نسبیت فرهنگی به این ختم بشه که به هر فرهنگ و آداب و رسوم آشغالی احترام بگذاریم، به نظرم یک تئوری مزخرف بیشتر نیست.



    چهارشنبه، ۸ خرداد

    روزمره

    گاهی آدم نه حوصله خواندن دارد نه حوصله نوشتن مثل این روزهای من که نه وبلاگ میخوانم نه مینویسم. حالم هم از همه روزهای دیگر این سال بهتر است. نگرانی از چیزی ندارم. هوا هم بسیار آفتابی تر از دیگر اوقات سال است. ولی چرا نمینویسم، نمیدانم. قول دادم این تاریخ صحبت از تن و بدن را بنویسم. این کار را حتما ادامه خواهم داد ولی فکر کنم کمی احتیاج به زمان دارم تا حوصله ام سر جایش برگردد.

    کمی از دست خودم عصبانیم چون نسبت به سابق کمتر میخوانم و کمتر مینویسم. زمانی روزی ۱۰-۱۲ ساعت صرف خواندن و نوشتن میکردم. البته احتمال زیاد در آینده‌ای نه چندان دور دوباره این اتفاق خواهد افتاد

    بخشی از ساعات این روزهایم در رویاپردازیها برای آینده صرف می‌شود. و چقدر دوست دارم در خیالها و رویاها غرق شدن را و لبخند زدن را برای اتفاقاتی که ممکن است بیفتد. شده ام مثل دخترهای ۱۴ ساله ای که همش برای خودشان رویا میبافند ولی حالش را هم میبرند. میدانم.