…
مرده شور اون خیالی رو ببرن که مرز داره و به فکر خط قرمزهاست…
مرده شور اون خیالی رو ببرن که مرز داره و به فکر خط قرمزهاست…
دشمن من یک فکر یا عقیده نیست. دشمن من قدرتمداران سوءاستفاده کننده از آن فکر و عقیده و سرکوبگران دیگر افکار و عقاید است.
مقاله ای درباره سالینجر در نیوزویک میخواندم وقتی به اسم کتاب The Catcher in the Rye
رسیدم فکر کردم که یک نفر باید چقدر خلاق باشد که ناتور دشت را برای عنوان فارسی این کتاب انتخاب کند. اسم آهنگین و ترکیب دلچسبی که وقتی یک بار میشنوی طوری در ذهنت نقش میبندد که خیال میکنی هیچوقت فراموش نمیشود.
نکند زنگ بزند، نفهمم. پیغام بدهد، نگیرم. صدایم کند، نشنوم. روزهای عاشقیتمان با این دلهرهها گذشت…اگر گذشته باشد
فقط سه ماه از شهر دور بودم. آمدم دیدم آپارتمان را رنگ نو زده اند، پلاک طبقات و خانه ها را نو کرده اند. لوستر راهروها عوض شده بود. رستوران سر کوچه دکوراسیون جدید داشت. برای ایستگاه متروی دانشگاه، دستگاه الکترونیک جدید نصب کرده بودند که میگفت چند دقیقه دیگر به آمدن قطار مانده ( متروی نیویورک در این مورد از بقیه دنیا عقب است). و البته اینها چیزهایی است که به چشم من آمده. بعد با خودم فکر کردم با اینهمه تغییر فقط در اطراف خانه ام در عرض سه ماه، تهران چقدر در عرض چهار سالی که نبوده ام تغییر کرده؟ اصلا چطور افراد بعد از سی سال دور بودن از آن کشورهنوز میتوانند بگویند که میشناسنش؟
خوش آمدن یا بد آمدن از یک نفر حق هر کسی است. نمیتوان کسی را مورد محاکمه قرار داد وقتی از کسی خوشش نمی آید یا تیپ و قیافه و کردار یک نفر به دلش نمیشیند. نمیتوان یک نفر را مورد بازخواست قرار داد که تو داری »قضاوت میکنی» که از ریخت کناریت یا مدل موی آن یکی خوشت نمی آید.
احترام گذاشتن و قضاوت نکردن در باره دیگران این نیست که از همه چیزهای دیگران خوشمان بیاید و هر فکر و عقیده و مرام و مدل مو و لباس و غیره را تحسین کنیم به به چه چه کنیم که ما خیلی »روشنفکریم» به نظر من این است که نخواهیم نظرمان را و نگاهمان را به طرف تحمیل کنیم. نخواهیم که او هم حتما مثل ما فکر کند.
و اینکه انتقاد کردن به معنی عدم احترام نیست. اگر بخواهیم از هر انتقادی به عنوان توهین و عدم احترام یاد کنیم که با خودمان رو راست باشیم و بگوییم انتقاد را بگذارید در کوزه آبش را بخورید. از همه چیز باید بشود انتقاد کرد نه اینکه از دولت و مجلس و سیاسیون و روشنفکران انتقاد کنیم ولی همچین که به کسی یا چیزی برسد که ما اسم مقدس رویش گذاشته ایم، نظر دادن و انتقادکردن را تعطیل کنیم. خط قرمز، خط قرمز است، یکی اینورتر میگذارش دیگری آنورتر. نمیتوان ولی ادعا کرد که خط قرمز نداریم و خیلی اوپن ماینددیم.
باوقار، سنگین و متین واژگانیند که تخریب کرده اند همه این سالها حس خواستن را و بوییدن را و بوسیدن را و رها شدن را. واژه هایی که به من میگویند لیاقت داشتنشان به ازای همه سالهایی است که در بند کرده ام خواسته های تنم را. و خوشا آن روزی که دیگر لایقشان نیستی.
میخواهیم منطقی باشیم و یک طرفه به قاضی نرویم. میخواهیم «بی طرفانه» موضوع رو به بحث بگذاریم ولی گاهی آنقدر اسراف میکنیم که به خودزنی دچار میشویم و این شده حال و حکایت بعضی از روشنفکران امروز ما.
غرب کامل نیست، بهشت نیست، شاید رویایی هم نباشد ولی فرصتی برای از زندگی لذت بردن و بدون هراس عشق ورزیدن، خواندن، دیدن و نوشتن به من داد که کشورم از من دریغ کرد. همین.
بعضی آدمها رو دوست داری چون دقیقا چیزی هستند که تو نیستی. گاهی نقطه مخالف. دوستشان داری چون که تجربه کرده اند چیزهایی رو که همیشه میخواستی تجربه کنی . کارهایی را انجام داده اند که تو از روی ترس یا به هر دلیل دیگری انجام نداده ای. دوستشان داری چون طغیان گرند. تبلور نیمه سرکوب شده تو ان. نیمه ای که دوستترش داشتی.